غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )
185
تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )
مراجعت بايد نمود تا زمام امر خلافت را در قبضهء اقتدار آن جناب نهيم زيد رضى اللّه عنه عزم مراجعت جزم كرد و هرچند رفيقان زبان نصيحت گشادند و او را از ارتكاب آن كار مانع آمدند به جائى نرسيد و چون آن جناب بكوفه تشريف برده ساكن گرديد در شهور سنهء احدى و عشرين و مائه بعضى از اهالى آن بلده آغاز ملازمتش كردند و بقول اكثر اهل خبر چهل هزار نفر با او بيعت نمودند و زيد رضى اللّه عنه داعيهء خروج فرموده در خلال آن احوال طايفهء از معارف كوفه كه دست بيعت بدانجناب داده بودند بسببى كه در تواريخ مشهوره مسطور است از قبول امامتش برگشته و بيعتش را شكست گفتند امام جعفر صادق است عليه السّلام و زيد رضى اللّه عنه آن طايفه را مخاطب گردانيده گفت يا قوم رفضتمونى يعنى اى قوم ترك بيعت من نموده از راه بيك طرف افتاديد و بروايتى بنابراين سخن اسم رافضى بر شيعه اطلاق يافت القصه زيد رضى اللّه عنه در شب اول صفر سنهء اثنا و عشرين و مائه از سراى معاويه ابن اسحق بن زيد بن حارثه الانصارى خروج كرده فرمود تا آتشها برافروختند و ملازمان آستانش بشعار خويش زبان گشاده آواز برآوردند كه يا منصور امت و بعضى از بيعتيان بموكب شريفش پيوستند اما عدد آنجماعت از پانصد متجاوز نشد و ازينجهة غبار ملال بر حاشيهء خاطر زيد نشسته از عدم وفا و عهد كوفيان تعجب نمود و يوسف در آن صباح بر سر تلى ايستاده فوجفوج از سپاه را متعاقب يكديگر بحرب زيد رضى اللّه عنه ميفرستاد و آن جناب بمدافعه پرداخته لشكرش را منهزم ميساخت اما چون مخالفان در غايت كثرت بودند و اتباع زيد در نهايت قلت عاقبت يوسف غالب شد و زيد بن خزيمه و معاوية بن اسحق و زياد بن عبد الرحمن كه از جمله روساى اصحاب آن جناب بودند با شصت و هفت نفر ديگر شهادت يافتند و رؤس ايشان را پيش يوسف بن عمر بردند و زيد رضى اللّه عنه همچنان پاى ثبات فشرده جنگ ميكرد در آن اثنا تيرى بر پيشانى مباركش رسيد و از اسب درگرديد و خادمى آن جناب را بر دوش گرفته بخانهء يكى از شيعه برد و طبيبى آورد كه بمعالجه قيام نمايد ليكن چون اوقات حيات زيد رضى اللّه عنه بنهايت انجاميده بود كار طبيب از پيش نرفت و روح پرفتوحش برياض قدس منزل گزيده ملازمان پوشيده و پنهان در ممر آبى قبر حفر كردند و جسد مطهرش را به خاك سپردند و يوسف چند روز سعى موفور نموده از مدفنش نشان نيافت بالاخره يكى از غلامان زيد را بقتل تهديد كرده آن غلام از خوف جان او را نشان داد و يوسف جسد آنجنابرا از گور بيرون آورده فرمود تا سرش را نزد هشام بردند و جثهء او را بر دار كردند مدت حيات زيد رضى اللّه عنه چهل و دو سال بود در تحفة الملكيه مذكور استكه زيد را رضى اللّه عنه برهنه بر دار كردند و همانروز عنكبوتى بر عورت او تنيد تا از نظر خلق نهان شد و يوسف مدت دو سال جسد او را بر دار گذاشت و بعد از آن باشارت وليد بن يزيد آن قالب مطهر را به آتش عدم ديانت محترق گردانيد نقلست كه چون خبر صلب زيد رضى اللّه عنه بشام رسيد حكم بن عباس كلبى اين دو بيت منظوم گردانيد شعر صلبنا لكم زيدا على جذع نخلة